|
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم زمیخانه
|
|
|
|
||||
|
۱) ضرب المثل معروفی می گوید: هیچ کس دوست تو نیست و هیچ کس دشمنت نمی باشد بلکه همه انسانها آموزگارت هستند...
۲)فلورانس اسکاول شین عزیز چقدر گاهی حرفات آدم رو تا فرسنگ ها اونورتر از یه تفکر ساده می بره و چقدر سر این حرفت با خودم کلنجار رفتم و باز هم نتونستم قبولش کنم: رنج کشیدن لازمه تعالی انسانی نیست بلکه نتیجه تعدی از قاون الهی است. هرچند معدودند افرادی که قادرند بی آن که عذاب بکشند روح خود را از خواب بیدار کنند. وقتی انسان ها سر خوش اند خودخواه می شوند و قانون کارما خود به خود به کار می افتد. انسان ها به خاطر قدر نشناسی دچار زیان می شوند... ۳) کسی که پول را چیز کثیفی فرض می کند هرگز ثروتمند نمی شود. دلیل فقیر ماندن خیلی از انسان ها تکرار این عبارت است: پول برایم بی ارزش است یا به قولی چرک کف دست است و پولدارها آدم های پستی هستند! دلیل فقیر بودن بسیاری از هنرمندان هم همین است. دید تحقیرآمیزشان نسبت به مادیات... یادم می آد که یک بار شنیدم نقاشی درباره همکارش می گفت: چون فلانی مال و منالی دارد پس به درد نقاش شدن نمی خورد!!! ۴)گاهی دلم یکی و می خواد که ساعت ها با هم حرف بزنیم. بحث کنیم. هی من اونو قانع کنم و هی اون منو... بدون این که به رد شدن ثانیه ها حتی فکر کنیم.مثل ادوارد راچستر که ساعت ها می نشست و با جین ایر صحبت می کرد... خوب شاید جین از نظر خودش آدم خوشبختی نبود اما همین که یکی بود ار مصاحبت باهاش سیر نمی شد خودش یه نوع خوشبختیه. که آخر داستان شارلوت برونته هم به این نتیجه می رسه... ۵)خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر ۶) کارِ جهانِ خراب از بادا ـ مبادا گذشته ۷)بروم که مکانیک تحلیلی بخوانم و هیچ نگویم که اگر بگویم چه ها که نشود!!! |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
رفته رفته خوب می شه و رفته رفته بد...
امروز سلف غذاش به نسبت خوب شده بود... دست دوستان شورای صنفی درد نکنه. امروز چقدر آموزش عزیزمون باهامون خوب بود... هر چی می گفتیم می گفتن: چشم دخترم. حتما. خیالت راحت باشه... نمی دونم تاثیرات ماه رمضان است که کار خلق الله رو راه می ندازن یا بچه های شورای صنفی... این روزها خیلی از بچه ها رو می بینم که برای امضا گرفتن از استادای راهنماشون کلی ناله می کنند. می ترسن از اینکه فلان برگه مهمان شدن یا فلان انتخاب رشته ای که مورد تایید استاد نیست رو بهش نشون بدن... خدا خیلی دوستمون داره که امروز من یه تیکه کاغذ روی میز انجمن دیدم... چه خوبه از این به بعد هر تیکه کاغذی رو که می خوایم از روی میز انجمن جمع کنیم بندازیم دور اول یه نگاه روش بندازیم. ممکنه با چیزای جالبی رو به رو بشیم... چقدر آدمها قیافشون با رفتاراشون فرق می کنه... آدم تا یه ذره باهاشون برخورد نداشته باشه نمی شناستشون... شده یه بند کفش پیدا کنید بعد براش برید یه کفش بخرید؟ شده حکایت آهنگ ما و یه ماشین... ای کاش اینقدر نگاه ها روز به روز دورتر نمی شد... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
كم و كم تر می شوم و دور و دور از گمشده ای كه همه از من دريغش داشته اند... گمشده ای كه سالهاست در آينه ها می جوويمش... لحظه به لحظه قسمتی از وجودم را می برند و من می مانم و غمی از جنس ابديت ...
من باز شرح پريشانی ام را برای آب گفته ام و باز مرغان ماهی خوار شرط راز داری را فراموش كرده اند... من باز خسته ام ... من خسته ام از خستگی هايم ... ما به اميد غمت خاطر شادی طلبيم...
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
۳شنبه ای روز ثبت نام ورودی جدیدا بود که با بعضی از بچه ها رفته بودیم پایین. با چندتاشون مصاحبه کردیم. از یکیشون که سوال کردیم فیزیک انتخاب چندمت بود به صورت خیلی جدی گفت: فیزیک تهران انتخاب 60 ام بود ولی من قلبن به فیزیک علاقه دارم... من می گم همه ما اولی که اومدیم عاشق و دلباخته فیزیک بودیم. چه از نوع هسته ایش چه از نوع اتمی و مولکولی یا... اما انگار عاشقیمون شاخ و برگ پیدا کرده. مثلا روزای اول دانشکده سر هممون تو کتابا بود. به قول یه سال بالایی که اون موقع می گفت جوگیر کنکورید یه کم که بگذره خالی و تهی می شید. یادمه استاد واعظ علایی روزای اول که بهمون چندتا سوال داد همه بدو رفتیم دنبال جوابش. همونی که می گن فلانی سرش باد داره حکایت ما بود. اما ترم 2 سر کلاس فیزیک 3 که کلا نبودیم. موقع هایی هم که بودیم حضور جسمی داشتیم اما روحمون تو جاهای دیگه سیر می کرد. به این اصل معتقدم که بچه های ما حالت های عرفانی مسلکی زیاد دارند. خصوصیت فیزیکیاست. بخوای نخوای بهش خو می گیری. یه جورایی مسریه... مثل این که روز اول که وارد شدیم قبل از اینکه پامونو تو دانشکده بذاریم یکی در گوشمون گفته آهای فیزیکی متفاوت باش... حالا اگه تو کل بچه های دانشکده دقت کنی هر کس قلبن به یه چیز دیگه رو اورده. نه این که دیگه به فیزیک علاقه نداشته باشن ها نه... اگه الانم ازشون بپرسی می گن آره ما قلبن فیزیک و دوست داریم!!! پیشبینی می شه 10 یا 20 سال دیگه هر چی آدم معروف تو دنیا هست جز فارغ التحصیلای دانشکده فیزیک باشه. اگه به مصاحبه همین آدم معروفا نگاهی بندازی می بینی همشون گفتن ما تو آمفی تئاتر شهید پور معراج دانشکده فیزیک رشد کردیم... من خودم هنوز یک سال نشده کلی از آمفی خودمون خاطره دارم. مثل مسجد برای مسلمونا... مثل کلیسا برای مسیحیا... آمفی هم برای فیزیکیا تقدس خاصی داره... شیفتش شدیم. حالا خودمونم نمی دونیم شیفته آدمهای توش شدیم؟ شیفته استادایی که توش درس می دهند شدیم؟ شیفته صندلی های یشمیش یا شیفته لامپ های روی سقفش؟ ولی همین کافیه که می گیم ما شیفته آمفی هستیم. ما عاشقیم... عاشقی جرم قشنگیست به انکارش مکوش...
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عمو زنجیر باف،زنجیری که برایم بافته بودی آن زمان که یک نفس نوازش آرامشم بود به وقت گریه های بی امان از برای پاره شدن پیراهن عروسکی که دخترم بود زمانی به دست دوستی از در شیطنت یادت هست؟ آن زنجیری که تارش از مهر بود و پودش از وفا! گم کرده ام آن را!باور می کنی؟! تمام دفترمشقهایم را به دنبالش گشته ام!آن زمان که بابا آب داد از برای تازه کردن گلو تا فریاد زنم سرود باسوادشدنم را زنجیر در گردنم بود،به گمانم به وقت دعوا با کبری زنجیرم در کنار دفترش جا مانده زیر درخت! پس چرا نیست؟ عمو زنجیرباف،نخودچی کشمش های بابا چه برکتی داشت برای خانه یمان و چه ذوقی آنگاه که در جیبمان می ریختی به پاس گل آلود نکردن پیراهن سپیدی که شسته شده بود با عطر عاشقانه ی مادر! عمو نخودچی کشمش ها دیگر ندارد طعم آن روزها را! عمو مگر قرار نبود کلاغ پر بزند تا خبری بیاورد از کوچه باغهای آنسوی که نارنج ها رسیده اند یا نه؟پس چرا خبری نشد؟! کبوتر احساس را از پی اش فرستادیم که خبری بیابد از کلاغک،او نیز راه خانه را گم کرد! باغ مادربزرگ،کلوخهایی که می چیدیم بر سر هم،آتشی که شعله می کشید از رشته ی الفتمان،سیب زمینیهایی که لذت باهم بودن را مزه می داد!!!چرا آتش ها یخ بسته عمو؟ بادبادکهایمان تا ضریح معجزه اوج می گرفت به ستاره دخیل می بست و بر می گشت یادت هست؟ آواز هق هق خاله ی بازی دیگر نیست برای پرسش بی جواب کودک یتیم همسایه که بابا کجاست؟دلیلش شاید این است که چرا هفت سنگ زندگی جور نمی شود از برای فخر فروشی به دوستی که انتقامش را هر لحظه آرزو می کشد!!!
عمو زنجیر باف برایم از پشت کوهها یک سبد حرفهای ساده از گیلاس سوغات بیاور! عمو زنجیر باف برایم یک زنجیر دیگر از جنس نور می بافی؟!
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اوضاع وبلاگمون هم شده یه چیزی مثل اوضاع کشورمون... اونا بنزین و سهمیه بندی کردن ما وقتی که برای نوشتن می ذاریم و... اونا قراره به ملت یارانه بدن ما به پستامون شعر و گل و بلبل... اونا نوبتی قطعی برق می ذارن ما هم نوبتی قطعی حرف دل... اولا اونقده بی پروا بودیم که ترسی از نوشتن نداشتیم... الان حتی از اینکه یکی از نوشتمون هم تعریف کنه می ترسیم.تو وبلاگمون یه نقاب کلفت زدیم به پست ها... چرا همونی که تو گروه فیزیک هستیم نباشیم؟... همونی که از دور برای هم دست تکون می دیم...همونی که وقتی به هم می رسیم سلام می کنیم... همونی که از زمین و آسمون گله و شکایت می کنیم... حداقل بیاین از اینجا هم برای هم دست تکون بدیم... آره دوست من... بیا اینقدر خودمونو درگیر ثانیه ها نکنیم...
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
يادم مي آيد مسيح راكه مي بردند تا برصليب كشند من زيرباران ايستاده بودم تا اشكهايم را توجيح باران كنم... حالا هنوزهم پس ازچندين قرن مسيح مصلوب با چشمان اهورايي مرا پاكي واستواري مي خواند... اما مگر مي شود ميان اين همه نگاه يهودايي پاك ماند و دم ازنجابت مريم واستواري مسيح زد؟!!!
یاد بگیریم که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد، اما می توان محبوب دیگران شد. یاد بگیریم ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری داشته باشد، بلکه کسی است که کمترین نیاز را دارد. یاد بگیریم برای ایجاد زخمی عمیق در دل کسی که دوستش داریم تنها چند لحظه زمان لازم است اما برای التیام آن سال ها وقت لازم است.
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
-استارت بزن... یه جاده رو به رومه... دو طرفش پر چنار... -برو نترس. می رم جلو تا کجا نمیدونم؟ هر چی هست قشنگه... این جور رفتن و دوست دارم. تو راهی قدم گذاشتم که دوسش دارم. این جاده... بالا سرم این آبی... این طرف سبزها... اون طرفم نرده ها... -برو دنده یک... همچنان میروم... گرمه و باد می یاد... هرچی نگاه می کنم جاده انتها نداره... کاش تا آخر تموم نشه... کاش همین جور برم و هیچ وقت به تهش نرم...اما بعضی موقع ها رفتن برام سخت می شه... چون جاده که زیر پام هست و دوست ندارم... سیاهه... هیچ رنگی دور وبرت نیست به جز سفید... اون موقع هاست که سعی می کنم جاده فرعی پیدا کنم... فرق نمی کنه خاکی باشه یا آسفالت. مهم برام این می شه که فقط از این جاده برم بیرون... از این سیاه و سفید... -برو دنده دو... اما این جاده یه حال و هوای دیگه داره... پس می تونم توش بمونم... -گاز بده... با سرعت می رم... می دونم که تموم نمی شه... خودم می خوام که تموم نشه... این چنارا تند و تند به طرفم می یاد... خوشحالم که اینجام... هرچی باشه دوسش دارم... -اولین پیچ بپیچ سمت چپ... -اِ آخه چرا... باز برم تو اون جاده سیاه سفیده... مگه اینجا چشه... اصلا می خوام همین راه رو برم... -مگه دست خودته. می گم ببیچ یعنی ببیچ... -بله که دست منه... زندگیمه... می خوام راهی رو برم که ته نداشته باشه... هرچقدرم طولانی باشه... -با من بحث نکن.ببیچ. چرا سر پیچی می کنی؟ -نمی پیچم. همین جاده رو تا ته میرم... تو هم نمی خوای به سلامت... می تونی پیاده بشی... پامو می ذارم رو ترمز... حالا فقط صدا فریاد چرخهاست که بلند می شه...
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
لحظه ای در هم نگریستیم و دیدیم ما ، دو دانشجوی همسن و همعصر و همرشته تا کجا در چشم یکدیگر احمقیم ! ... این اقتضای فطرت اوست ، "کدامین عاقلانه تر است" پرسشی ابلهانه است ! ما عادت کرده ایم که همه چیز این عالم را با فهم خویش بسنجیم ، حتی خدا را در قالب عقل خویش می ریزیم . او نیز ناچار است آنچنان کند که ما می فهمیم ، آنچنان باشد که ما می پسندیم ، عاقلانه چیست ؟ عاقلانه چیزی است که هر کسی به اقتضای سرشت خویش انتخاب می کند و چه بی عقلی فاحشی است که همه سرشت ها را همانند پنداریم . همیشه مساله اختلاف درجه در عقل نیست بلکه اختلاف نوع و جنس هم هست که از آن غالبا بی خبرند .
این است که فیلسوفان و عالمان عاقل قرنهاست در شگفتند که "شیخ اشراق" چه نامی است که برای کتابش برگزیده است ؟ "عقل سرخ" ! عقل های دیگر عقل موش کور است که "خانه های پیچ در پیچ و دقیق بنا می کند ، همه در زیر خاک " . در زیر آفتاب این عقل کور می شود . عقل روباه ، که "هدف برایش هر وسیله ای را توجیه می کند ". عقل سگ ، که گاه با "سگ دوی" های شب و روز ، گاه با کند و کاو در مزبله های خلایق ، گاه با گاز و عوعو و پارس و قساوت ، گاه با دم جنباندن و موس موس و چاپلوسی ، گاه پیشتازی از صیاد در صید شکاری که دیگر مجروحش کرده است ، گاه با عوعو از کینه مهتابی که در بلندی استغنا و تنهائی زیبا و پر شکوهش نور می افشاند و پستی و زشتی و پلیدی او را که در شب پنهان بود بی آنکه بخواهد و حتی آگاه باشد روشن می کند و گاه با وفاداری به ارباب و پاسداری قصر ، نان خودش رادر این روزگار قحطی و خشکسالی در می آورد.... و عقل کاسب ، که آسمان سقف تجارت خانه اوست و جهان ، بازار بزرگ و مذهب ، دخل و زمان ، تقسیم شده نه به قرن و سال و ماه و روز و ساعت ، که به سررسید نزول و سفته و چک و "معامله" و بالاخره "وجود"ش همان "موجودی"ش و انسانیت و کمال و خشنودی خدا و بهشت ، همه کالاهائی که با پول می توان خرید ، برای خدا خانه ای در سر محله ساختن و برای امام ضریحی گران قیمت سفارش دادن و بهر حال به ابوالفصل آش و به حسین شربت و شیرینی ، چراغانی یی درست می شود ، کلکش کنده است . انسان موجودی است که یا "میخرد" یا "میفروشد" و بقیه همه حرف است . و عقل زارع ، که یک دهم کار را خودش می کند و نه دهم بقیه را به دست توکل می سپارد و آه و ناله و حسرت و انتظار . و عقل صنعتگر ، که ده دهم کار را خودش می کند و می پندارد که جهان و انسان ، جامعه و تاریخ هم ماشین است که فقط بنزین می خواهد و روغن که بریزی و با چند فرمول جامد و مسلم و مکرر آن را به کار اندازی ، برانی و از او "کار بکشی" و بقیه حرفها فلسفه است و شعر و خرافه و احساسات بازی رمانتیک و موهوم !
و عقل سیاسی ،کسی که در هیچ امری تردید ندارد و قاطع و تند و آتشین سخن می گوید و حرف های ساده پیش پا افتاده را با آب و تاب و حرارت وا گو می کند . حقیقت برایش تنها مصلحت است و هستی صحنه مبارزه سیاسی او و حریف اوست و "غیر ممکن" برایش غیر ممکن است و راه حل هر مشکلی را او به سادگی می داند و پاسخ هر معضلی را در یک جمله روشن و مقطع صادر می کند و باطل آن است که با او نیست و حق آن است که با اوست و هدف او غایت خلقت است و نهایت حیات و سرمنزل تاریخ و در چشمش همه چیز مطلق است ، یا همه است یا هیچ ، او مرد زمان است ، یک موجود موقتی ! ماهیت او را شرایط می سازد ، برایند نیرو هائی که از همه سو در او سر به هم داده اند ، این است که وقتی از جایگاهش کنار می رود پایان می یابد ، تنها یک خاطره می شود و از این روست که تنها می تواند "خاطرات" بنویسد ، خاطرات ایامی که در آن وی وجود داشته است . درست در همان هنگام پایان می یابد که مرد حقیقت آغاز می شود و در از دست دادن همه چیز همه چیز می شوند . و عقل عالم که همه اسرار آفرینش ، همه ابعاد وجود و همه نیازها و دردهای روح و همه جلوه های انسان و همه چیز و همه چیز عبارت است از آنچه او می داند و چون "خدا را در زیر چاقوی جراهیش لمس نکرده است منکر است" و عقل فیلسوف ، کسی که از خدا و خلقت و عالم و روح و انسان و تاریخ و آینده و غایت وجود و رمز حیات و حکمت آفرینش سخن می گوید و نظر می دهد و به هیچ قرینه ای ، نشانه ای ، دلیلی ، تجربه ای ، اطلاع و خبری بیشتر از دیگران احتیاج ندارد . و عقل ادبی ، که در هر زمینه ای کاملا "پیاده ای" ! و عقل روحانی ، که بهار آن را به نظم در آورده ، و ... عقل سرخ ! عقل شهاب الدین سهروردی "شیخ اشراق" و عقل آبی ، عقل بودا ، عقل نیروانائی فضای آرام و "بی وزش" ، زلال ، سرد شده ، خاموش ! عقل بیان . و عقل سبز عقلی که از یک سو عمیق ترین مایه هائی را که در پنهانی ترین و دورترین زوایای روح انسان جا دارد می بیند و از سوئی دیگر عقل رویش و خرمی و بهار است . عقل جوانه زدن و سر زدن و شکفتن ، عقل احیاء . و عقل کبود ، عقل راز و درد و عقل سپید ، ارادت و تقدس و ایمان و تقوی و عقل سرخ ، عشق و عقل آفتابی ، نه عشقی که صورتی رنگ است ، نه عشقی که سرخ است ، نه عشقی که ارغوانی است عشقی که به رنگ طلا است ، سوزندگی و درخشش و موج های جادوئی و غیر مادی طلا را دارد ، آفتابی ! هم سپید و هم سرخ ! دکتر علی شریعتی
امشب غوغایی در سر دارم... |
|||||
|
|||||