تبليغاتX
در این میخانه
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم زمیخانه

این هم از اولین شماره گاهنامه فرکانس...

نمی دونم اولین نشریه دانشجویی (مستقل از تشکل و ارگان) دانشکده است یا نه؟ به هرحال اولین شماره اش رو امروز منتشر کردیم و به دلیل این که از هیچ کجا بودجه ای برای انتشارش دریافت نمی کنیم معلوم نیست شماره های بعدش به چه صورت دربیاد...

همه زحمتش روی دوش سردبیر و مدیر مسئول بود. بچه ها خیلی خسته نباشید. وقتی تو این چند  روز تعطیلی داشتم صفحه بندی رو انجام می دادم و مطالب رو می خوندم به کیفیت کار و هماهنگی سردبیر و مدیرمسئول پی می بردم.(حالا باید دید نظر بچه ها چیه؟) منم که سعی کردم تو صفحه آرایی و طرح جلد نهایت نبوغ رو به خرج بدم که مدیرمسئول خوشش بیاد. سردبیر هم که بالغ بر 200 اس ام اس برای هماهنگی مطالب خرج کرده. سعی مون بر این بود که از تجربه کاریمون تو صفرمطلق استفاده کنیم. سختی کار توی فرستادن مطالب بود. چون این چند روز یاهو و میل ها بسته بود و ما کلی مکافات داشتیم تو رد و بدل کردن مطالب و طرح ها... که آخر سر دو تا از مطالب رو تو همین بلاگفا به صورت کامنت برام فرستادن. به آقای مظاهری هم که سر طرح ها خیلی زحمت دادیم. یه ویژگی خوب این شماره این بود که از هر ورودی (از 85 تا 88) مطلب داشتیم.

نکته آخر این که نصف بیشتر 50 تومانی هایی که توی صندوق انداخته بودند ، از 50 تومانی های نو عیدی دوستان  سیدمون بود!

+ نوشته شده در  88/09/17ساعت 21:34  توسط فرزانه  | 

خانم نژادیان اینم پست جدید برای شما و فقط به خاطر نوستالژی شب امتحان کوانتموم...

فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست

دوست داشتن امری لحظه ایست

ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است...

پی نوشت ۱:

شنیدم ۳ شنبه یه خبرایی تو دانشکده است. باید دید... 

پی نوشت ۲:

یه هفته مانده تا بازگشتشون از سرزمین وحی... چقدر سخت گذشت بدون آنها و همچنان چقدر سخت می گذرد.

+ نوشته شده در  88/09/14ساعت 15:14  توسط فرزانه  | 

 

 

این عکس از کارهای گرافیکی Erik Johansson هست... به نظرم جالب اومد.بازم عکس ازش می ذارم.

پی نوشت ۱:

همیشه این بوده که دستگاه مختصات یا سیستمی که انتخاب می کنی باهاش کار کنی به درست بودنش شک نداری... به این که معادلاتت توش درست از آب در میاد مطمئنی. اما اگه بیای بیرون و یه نگاه از خارجش بهش بندازی می بینی چقدر تعصب بی مورد روش داشتی و این که همیشه همه چیزش درست نبوده. کلی فرضیه غلط دارن. گاهی خندت می گیره از این که یه روزی از محورهای این مختصات بالا و پایین می پریدی. روی درجه بندی هاش لی لی بازی می کرذی. (همون طوری که آدم های قبل که تو اون مختصات بودن بهت یاد دادن.) غافل از این که این محورهاش کلی دست انداز داره و یه روزی پاهات گیر می کنه به یکیش و می خوری زمین و زخمی می شی...

این و من تجربه کردم که گاهی لازمه همه چیزو یه بار از بیرون نگاه کنی.اون وقت اشکالات و می بینی  می تونی تصمیم درست رو بگیری.

پی نوشت ۲:

جالب ترین نصیحتی که این روزها شنیدم:

اگه یکی باهات بد برخورد کنه... تو هی باهاش خوب برخورد کنی... اما بازم باهات بد برخورد کنه و تو بازم باهاش خوب کنی ولی اون بد و بیراه نثارت کنه... دیگه تو باهاش خوب برخورد نکن. دفعه آخر یه نگاه بهش بنداز... یه لبخند تحویلش بده (حتی از نوع مجازیش) و براش احساس تاسف کن.

+ نوشته شده در  88/08/27ساعت 18:29  توسط فرزانه  | 

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است.

 علت ناراحتی اش را پرسید.پاسخ داد:

 در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم.

 جواب نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت

 و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.

 سقراط گفت:  چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت:

 خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.

 سقراط پرسید: اگر درراه کسی را می دیدی که به زمین افتاده

 و از درد و بیماری به خود می پیچد

 ایا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟

 مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .

 آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.سقراط پرسید:

 به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟

 مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت

 و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.

 سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی

 که او را بیمار می دانستی 

 آیا انسان تنها جسمش بیمارمی شود؟

 و آیا کسی که رفتارش نادرست است روانش بیمار نیست؟

 اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟

 بیماری فکری و روان  نامش غفلت است

  و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد

 و به او طبیب روح و داروی جان رساند.

 پس از دست هیچ  کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر

  و آرامش خود را هرگز از دست مده

 و بدان که هروقت کسی بدی می کند

 در آن لحظه بیماراست.

+ نوشته شده در  88/08/19ساعت 22:19  توسط فرزانه  | 

خیلی زمان داره زود می گذره... هرچقدرم می دوی بهش نمی رسی. هنوز هیچی نشده هفته دیگه امتحانات نیم ترم...

زمان فکر می کنه داریم باهاش گرگم به هوا بازی می کنیم. دنبالش کردیم... اونم هی تندتر از ما می ره که بهش نرسیم. امروز از یکی از بچه ها پرسیدم کی می شه زمان یه کم بایسته ما هم نفسی تازه کنیم؟ گفت : شاید وقت گل نی!!

من نمی دونم اگه این وقت گل نی نبود ما برای این سوالات چه جوابی داشتیم بدیم؟ خیلی باید مطمئن باشی به این که نی گل نمی ده که این جواب و بدی... امشب که از خوندن الکترومغناطیس چیزی نصیبم نمی شه... بیاین حداقل به این فکر کنیم که چه جوری می شه یه نی گل بده؟ یعنی هیچ نی ای پیدا نمی شه تو دنیا که گل بده؟ یا فلسفه وجودی نی اینه که گل نده؟ این گل ندادن نی صفت ذاتی نی هست یا اکتسابی؟ اگر صبح تا شب ، ماه تا ماه ، سال تا سال پای نی ها بشینیم و بهشون آب و کود بدیم امکان نداره گل بدن؟ اصلا اینم هیچی... یهو دیدی خدا معجزه کرد و یه نی تو دنیا پیدا شد که گل داد... اون وقت این همه آدم برای جواب کی ها یی که گفتن وقت گل نی چه فکری می کنند؟ وقت گل نی همون وقتیه که همیشه قرار بود آرزو های محال مجال حقیقت پیدا کنند... پس دنیا یه کم به هم می ریزه اگر وقت گل نی برسه.!!!

پی نوشت:

ای پسر عمران! هرگاه بنده ای مرا بخواند ، آن چنان به سخن او گوش می سپارم که گویی بنده ای جز او ندارم. اما شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من.

+ نوشته شده در  88/08/03ساعت 20:44  توسط فرزانه  | 

دوست بدون نامی کامنت خصوصی گذاشته و ازم عذر خواهی کرده (نمی دونم برای چی؟)...

تو این دوره ای که هیچ کدوم از ماها به خاطر کارهای کرده (یا نکرده از نظر خودمون) حاضر به عذرخواهی از هیچ کس نیستیم این کامنت برام تعجب آور بود و خیلی شرمندم کرد...

دوست عزیز حداقل اسم خودتو می گفتی که من بدونم دقیقا کی و باید ببخشم؟!

+ نوشته شده در  88/07/29ساعت 22:44  توسط فرزانه  | 

به نام ویاد آنان که اسیر بازی تقدیرند و گله وشکایتی ندارند.

به نام آنان که زمانی ناامید نامید وزمانی امیدوارند.

به نام سحر ، به نام سرو ، وبه نام هر آنچه که افسانه شد و هنوز گمان بر واقعیتش داریم.

 

1) مدام در می زنی، گفتم برو اینجا شلوغ است ... جایی برای تو نیست. این همه تُنگ خلوت. چرا طمع کردی به تُنگ من که آبش را سالی یک دفعه هم عوض نمی کنند؟ اینجا جایی نمی گیری. نگاه کن: پره از کتاب و فیزیک و امید و کاغذ و مجله و دلتنگی و  آشوب و سکوت و دل گیج و حرف و حرف وحرف...

گفتم حرف... نمی دانم حکایت حرفایت را باور کنم یا نه؟ می دانی حکایت حرفایت چیست؟ حکایت همان که هستی خداوند ربطی به ایمان ندارد اما احساس این هستی چرا... حالا تو حرفهایت را سرازیر می کنی تو احساس نابمان از هستی...

به خاطر همین است که می گویم دست بردار از تُنگ من... اینقدر که تو در زدی و پا کوبیدی ترک برداشته... می شکند همین روزا... آن وقت این آب تُنگ است که سرازیر می شود در احساس ناب تو از هستی.

 

2) اگه نمی نوشتم برای این بود که منتظر بودم دوره مشکلی که برام پیش اومده بود بگذره که خداروشکر امروز تموم شد.  

 

3) یکی از سخت ترین لحظاتی که تو دانشکده برام به وجود اومده اون لحظه ایه که رسیدی به دقیقه های آخر کلاس کوانتم یا مغناطیس و استاد یادآوری می کنه که درسی که برداشتی چهار واحدیه و می خواد که یه ربع بیشتر سر کلاس بشینی.

 

4) سر آزمایشگاه الکترونیک وقتی به هویه داغ نگاه می کنی یه لحظه به این فکر می کنی که اگه می تونستی، این هویه رو تو چشم کیا فرو می کردی که دلت خنک بشه.

پی نوشت هم نداره!

 

 

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت 20:3  توسط فرزانه  | 

یه توضیح راجع به پست قبل:

از نظر من اشکالی نداره بین 10 تا پست یکیش مخصوص باشه و رمزدار ... نقداتون بجاست . ولی به قول معروف چرا نمی ذارید بچه دلش خوش باشه به این که یه پست رمزدار گذاشته تو وبلاگش؟

1) این هفته پر بود از تصمیم های بزرگ و پر بود از پی بردن به اشتباهای کوچیک. به این نتیجه رسیدم که گاهی انتخابایی تو زندگیم کردم که بدون فکر بوده یا روش درست فکر نکردم. بعضی هاشون شانسی خوب از آب دراومده و بعضی هاشون نه...

و حتی وقتی پی می بردم به این که انتخابم اشتباه بوده یا می دیدم با من و اهدافم جفت و جور در نمی یاد، باز هم پافشاری می کردم به این که نه این انتخاب من بهترین و کامل ترین انتخاب بوده... سعی ام بر اینه که از این به بعد روی انتخابام بیشتر فکر کنم و رو شناختم از افراد... این که "آدم ها رو از آنچه درباره دیگران می گویند بهتر می توان شناخت تا از آنچه درباره آنها می گویند."

نباید 5-6 تا آدم دور و برم دنیای منو تشکیل بدهند... دنیای من باید بزرگتر از این باشه... به وسعت همه آدم ها و به قدر ارزش اون ها...

2) دهانم را از چهره ام باز کن

و به آنانی ده

که دلی برای سخن گفتن دارند و دهانی ندارند.

                                                                        "شمس لنگرودی"

 پی نوشت:

تبریک به هفتی های عزیز به خاطر سال بالایی شدنشون!

+ نوشته شده در  88/07/10ساعت 20:42  توسط فرزانه  | 

مقدمه:

ببخشید چون قبلا بازخورد خوبی راجع به این خاطرات ندیدم ترجیح دادم برای پست رمز بذارم و تنها در اختیار دوستانی قرار بدم که مایل هستن مطلب رو بدون هیچ گونه پیش داوری بخونن... چون شاید از ابن بعد بی پرواتر بنویسم... ممنون و عیدتون هم مبارک...

 

امروز صبح نه چندان زود با مامان راهی شدیم. قولشو دیشب از مامان گرفته بودم. موافق نبود اما راضی شد. زیاد وقتم و نمی گرفت. 40 دقیقه بیشتر راه نبود. وفتی برگشتیم خونه ساعت حدود 11 بود.

قبل از رفتن کارت دعوتی که بهم داده بودن و برداشتم. آدرسش تو یه پاکت طلایی بود. توش گفته بود عید منتظرمه. تو راه رفتن کنار جاده رو که نگاه می کردیم پر بود از دختر بچه ها و پسر بچه های بین 7 تا 15 سال که

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/06/29ساعت 19:21  توسط فرزانه  | 

اینجا داره بارون می یاد...
+ نوشته شده در  88/06/25ساعت 22:46  توسط فرزانه  |